تبليغاتX
بامدادان وطن

بامدادان وطن

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار / خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

تیم فوتبال پرسپولیس با افشین قطبی قهرمان لیگ برتر شد . این خبر خوبی نه تنها برای همه ی هواداران این تیم است بلکه کل فوتبال ایران باید از این خبر خوشحال باشد . مربی که از همان ابتدای ورودش به ایران با آماج حملات مربیان ، رسانه ها و خلاصه هر کسی که در فوتبال نقشی دارد مواجه شد . به این جملات دقت کنید : " قطبی تا به حال سرمربی تیمی نبوده ، در هر تیمی که بوده به عنوان دستیار مربی کار کرده است ." " بالاترین سمت او سرمربی تیم فوتبال زنان دانشگاهی بوده است . " یا در جای دیگری می خوانیم : " قطبی با فرهنگ و ساختار فوتبال ما آشنا نیست و بعید است در سال اول حضورش در ایران موفق باشد ." و ... . اما قطبی در برابر تمام این انتقادها و ناملایمتی ها ایستادگی کرد و از همان روز اول صحبت از کسب ۷۵ امتیاز و قهرمانی در لیگ برتر و تیمی با بازی بین المللی کردن را آغاز کرد و حتی در سخت ترین شرایط مثل باخت به پاس همدان در جام حذفی یا باخت به استقلال اهواز هرگز آن روحیه ی بالا ،صلابت و اقتدار خود را از دست نداد .مراسم قهرمانی پرسپولیس
 در واقع پرسپولیس بعد از باخت ۴ بر ۱ به استقلال اهواز به خود آمد . قطبی سعی کرد حداکثر عبرت از آن شکست تلخ را بگیرد ، در ضمن نظم و انضباط هم در تیم برقرار شد . بازیکنانی مثل شیث رضایی و مامانی که هر کدام به نوعی نظم تیمی را به هم می ریختند از تیم کنار گذاشته شدند و تیم با خودباوری خاصی به ادامه ی مسابقات پرداخت . در پرسپولیس امسال بازیکنانی مثل فرزاد آشوبی ، سپهر حیدری ، مسعود زارعی ، پژمان نوری و نبی ا... باقری ها خوش درخشیدند که متأسفانه از دید سرمربی تیم ملی ایران پنهان ماندند .
گل های بسیار زیبای خلیلی مثل گل دوم به صبا باطری یا گل اول به سپاهان در بازی آخر از زیباترین و تکنیکی ترین گل های لیگ امسال بود که شاید در فوتبال ما کمتر گل هایی به این سبک زده می شود . از محسن خلیلی باید به خوبی در تیم ملی استفاده کرد تا پس از سال ها تیم ملی صاحب یک مهاجم صاحب سبک و با تکنیک شود . قهرمانی پرسپولیس در شرایطی به دست آمد که فیفا هم ۶ امتیاز از این تیم کسر کرده بود و همین موضوع قهرمانی این تیم را ارزشمندتر کرد . در بازی با سپاهان هم همانطور که همگان دیدند از نظر درصد مالکیت توپ ، فنی و تاکتیکی ، موقعیت خطرناک ، تعداد خطا و کارت زرد کمتر ، با برنامه و هدف دار بازی کردن و ... این تیم پرسپولیس بود که از سپاهان برتر بود . این قهرمانی با شایستگی به دست آمد و این تیم باید قهرمان باشگاههای آسیا شود .

عکس : خبرگزاری فارس / مراسم قهرمانی پرسپولیس / ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط بامداد فتوحی  | 

استاد محمد رضا لطفی

تمرین گروه هم نوازان شیدا / قبل از کنسرت اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ / تمبک نوازی استاد در تمرین اهمیت و جایگاه این ساز و ریتم را در موسیقی ایرانی نشان می دهد .

منبع :پایگاه اطلاع رسانی شیدا / عکس : تهمینه منزوی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط بامداد فتوحی  | 

قرار شد مجلس آخرش را به اصرار من تو مسجد روبه‌روی اداره‌اش بگيريم. كار به كار كسی ندارم؛ اما همه‌اش فكر می‌كردم كه من يكی بايد براش سنگ تمام بگذارم. زودتر از همه هم رسيده‌ام. پوشه‌ی آگهی‌ها را می‌زنم زير بغل تا بتوانم دست‌هايم را كه از زور سرما كرخ شده، تو جيب شلوارم فرو كنم. خيابان ارگ در مه و بخار صبح‌گاهی فرو رفته بود. پا به پا كردم و تو پياده‌رو بالا پايين رفتم. از دور صدای آژير آمبولانس بلند شد. برگی از لای پوشه بيرون كشيدم و لای درز ويترين مسجد گير دادم. چراغِ سرِ سه‌راه قرمز شد. از پله‌های نيم‌گرد دارايی بالا رفتم. در ورودی پشت سرم بسته شد. پشت ميزِ نگهبانی كسی نبود. يكی هم روی ميز گذاشتم. زيرش نوشتم از كليه‌ی همكاران آن مرحوم دعوت می‌شود با حضور در مجلس ختم، ياد و خاطره‌اش را زنده نگه دارند. نگهبان سروكله‌اش پيدا شد. تا مرا ديد گفت:
تعطيله!
گفتم: آگهی آن مرحوم را آورده‌ام.
آگهی را نگاه كرد.
- كدام قسمت بود.
گفتم : امربر بود.
- حالا بگذارش باشد. می‌زنمش توی تابلو. فكر تعطيلی را نكرده بودم. از اداره زدم بيرون. هنوز جلوی مسجد كسی نبود. پيچيدم طرف پايينِ خيابانِ ارگ. از جلوی در سينما متروپل و سالن تابستانی‌اش كه مخروبه شده بود گذشتم. كركره‌ی آهنی سينما كريستال هم پايين بود و قفل و زنجير. يكی سه‌كنج ويترينِ خالی و خاک‌گرفته‌اش گذاشتم، يكی هم روی دريچه‌ی بسته‌ی گيشه. از بند و بساط تمبرفروش‌ها و نامه‌نويس‌های جلوی اداره‌ی پست هم خبری نبود. رفتم توی باغ ملی. كسی نبود. روی هر نيمكت يكی گذاشتم. از درِ باغ زدم بيرون. چراغ ويترين عكاسیِ «آرام» روشن بود. از پشت ويترين آقای آرام را ديدم كه سرش به كارش گرم هست. با صدای زنگوله‌ی در سرش را بلند كرد و از بالای قاب عينک نگاهم كرد. قيچی توی دستش بود.
- حال بابا چه‌طوره؟ خيلی وقته پيداش نيست.
يک برگ روی شيشه‌ی ميز كارش گذاشتم. تا چشمش به نوشته‌ی آن افتاد، قيچی را روی ميز گذاشت و گفت: چرا زودتر خبر نكردين؟ بعد گفت: خدا بيامرزدش. زندگی وفا بقا نداره.
هيچ نگفتم. دستم را گرفت و روی صندلی نشاند. گفت: چرا عكسش را روی ورقه‌ی آگهی چاپ نكردين؟
گفتم: فرصت نبود. راستش پيدا نكرديم.
سر تكان داد و از بالای عينک نگاهم كرد.
- من داشتم. دارم. می‌توانم بگردم پيداش كنم. اصلاً می‌خواهی بزرگش كنم فردا پس‌فردا بيايی ببری؟
- راستش نمی‌دانم.
زنگوله‌ی در از پشت سرم صدا كرد. برگشتم. كسی نبود. «مرغ مينا» بود. نوک زردش را به تخته‌ی لب پله‌های آخریِ پلكان كشيد و نُچ نُچ كرد.
- زبان به دهان بگير حيوون.
مينا پر زد رفت بالای ويترين نشست و صدای زنگ در آورد.
- تو هم زنگ رفتن ما را بزن! امروز از كله‌ی صبح يک بند بی‌تابی می‌كنی كه چی حيوون؟
مينا كج نگاه كرد به دست آقای آرام كه با قيچی دور عكس‌ها را بر می‌داشت. خط دورپلک‌های زردش چند بار به هم رسيد و باز شد.
قيچي را روی ميز گذاشت. بلند شد. همان‌طور كه ازپله‌های چوبی بالا می‌رفت گفت: بيا بالا. چراغ تاريک‌خانه را زد. عكس‌های زيادی اين‌طرف آن‌طرف آويزان بود. كوچک و بزرگ. پير و جوان. زن و مرد و بچه هر كدام با يک ژست. قاب عكسِ جوانی پدر روی ديوار بود. بالا سر ميز كارش به ميخ زده بود.
عكسش را جايی ديده بودم. اما قاب شده‌اش را نديده بودم. صورتش تيغ انداخته و موهايش پارافين زده و صاف و رو به بالا شانه خورده بود. پيراهن سفيد و جليقه‌ی مشكی به تن داشت. پرسيدم: عكس او اين‌جا چه‌كار مي‌كند؟
- يک‌روز اين قاب‌عكس را داد به من و گفت اين را امانت پيش خودت نگه‌دار. به كسی نده.
مينا باز صدای زنگوله‌ی در را در آورد.
- حيوونی وقتی من را نمی‌بينه سر و صدا راه می‌اندازه.
- خوب به شما عادت كرده!
- چه فايده! يک روز هم مي‌آيی اين‌جا می‌بينی كركره‌ی ما هم پايين كشيده شده. همين حيوون بعضی وقت‌ها كه پشت ويترين چُرتم می‌برد؛ می‌دانی چه‌كار می‌كند؟
- حتمی جيغ و داد می‌كند.
- كاشكی جيغ و ويغ بكنه. می‌آد اين لاله‌ی گوشم را نوک می‌زنه. زبان‌بسته دلش به زنده‌ی من خوشه. مرده‌ی من را می‌خواد چه‌كار كنه؟!
جعبه‌ی چوبی با چند رديف پاكت‌های كوچک جلوم گذاشت. گفت: اين جعبه‌ی رديفِ عكس‌های قديمی‌يه. بايد ازش عكس داشته باشم! بايد بگردی!
روی صندلی پشت ميز نشستم. خودش رفت سر كشوها. گفت: ديگه توی كشوها جايی برای اين همه عكس و نمونه نمانده. بايد از دست‌شان خلاص بشم. چشمم توی عكس‌ها می‌گردد.
- يک وقت‌هايی آن‌قدر اين آدم‌ها دور و برم را می‌گيرند كه وحشتم بر می‌داره. فكر می‌كنم توی آن دنيا هستم. زنگوله‌ی در صدا می‌كنه. يكی‌شان می‌آد تو. من می‌برمش و می‌نشانمش روی صندلی و لباسش را مرتب می‌كنم. چين و چروک لباسش را با دست صاف می‌كنم. صورتش را كج و راست می‌كنم. می‌گويم بخند. عكس می‌اندازم. هنوز كارم تمام نشده باز زنگوله‌ی در صدا می‌كنه. شايد هم اين مينای لاكردار من را هوايی كرده. اما بيشتر وقت‌ها صدای پاهاشان را می‌شنوم كه از پله‌ی چوبی تاريک‌خانه بالا می‌آن.
درويشِ روی جلد چرمی كتاب قطوری كه رو ميز كارش بود؛ چندک زده بود و كاسه‌ی مشت‌ها را توی جوی آب فرو برده بود.
- خوب جای دنجی دارين؟
- اگر حوصله نداری بگردی بگذار خودم سر فرصت پيداش می‌كنم.
- چه‌قدر عكس جمع كردين؟
- همين عكس‌ها می‌مانه. دوام همين‌ها بيشتر از خود ما آدم‌هاست. ازخاطر بعضی از آن‌ها نمی‌شه گذشت. می‌شه؟
نگاهش را روی عكس‌ها گرداند. درست نفهميدم چرا وقتی رد نگاهش را روی ديوار دنبال می‌كنم، خودش را به آن راه می‌زند.
- چه‌كار می‌شه كرد ديگر آخر عمري شديم نديم اين عكس‌ها و همنشين مينا. هيچ می‌دانی همه‌ی آن سال‌ها از ملاقاتيِ تو كه می‌آمد يک‌راست می‌آمد اين‌‌جا و مو به مو همه را برايم تعريف می‌كرد!؟ برای تو خيلی اين در آن در زد.
ساعت شماطه‌دار شروع كرد به دينگ دانگ.
گفتم: آقای آرام! عكس باشد برای بعد. حتمی مجلس شروع شده. آگهی‌ها هم روی دستم ماند.
- عجله نكن. رفته‌هاش پشيمونند. وقتش كه شد با هم می‌ريم. ديگه آن كاغذها را هم بگذار در كوزه آبش را بخورد. تمام شد رفت.
كشوها را داد سر جايش. مينا مثل ساعت شماطه‌دار شروع كرد به دينگ دانگ.
گفت: آمدم عزيز جان.
و از تاريک‌خانه بيرون رفت. من ماندم و يک عالمه عكس شماره‌دارِ بی‌نام. زير نگاه پدر و خيلی‌های ديگر.
صدای زمزمه‌ی آرام از پايين می‌آمد: بشنو از نی چون حكايت مي‌كند...
بلند شدم و از پله‌ها آمدم پايين. آرام در قفس را باز كرد و زد روی آن. مينا پريد رفت توی قفس. بعد درش را بست. كتش را از پشتی صندلی‌اش برداشت و پوشيد.
گفت: ما حاضريم.
در را كه می‌بست ساعت شماطه‌ای صدا كرد.

  • منبع: ماهنامه‌ی ادبی و هنری نوشتا / شماره ششم / زمستان ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط بامداد فتوحی  |